تصویر تو همیشه ترین بود

تنهایی را نمیتوانی از میان برداری..فاصله ها را شاید

همیشه فاصله ای هست
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

 

دلهای ما که بهم نزدیک باشد ،

دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم ;

دور باش

اما نزدیک ...

من از نزدیک بودنهای دور می ترسم .


 
باز گشته ام از سفر...سفر از من باز نمی گردد
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یه  توفیق اجباری بود سفر به  استانبول.. به  دعوت  دوستی که همراهی منو میخواست ..با  وجود تمام  دوستای رنگارنگی که  دور و برش بود... منو به  اونا ترجیح  داد. البته  که  هیچ سفری بی دلخوری و ناراحتی نمیگذره  اما خوبی ها و خاطراتم اونقدر قشنگ و پر رنگ هست  که  چشامو رو  بعضی چیزا  ببندم و بیخیالشون بشم. روزها ، راه  بود و راه  بود و راه... و شب خستگی و ولو شدن و تخت خوابیدن  تا  صبح. عاشق اون  خستگی بودم...چون کاری رو کردم، راهی رو رفتم که دلم  میخواست... که  عشق کنم از راه  رفتن رو سنگفرش های منتهی به ایا صوفیا . که  حض کنم از شلوغی بی حد و حصر استقلال... که  محو عظمت  و شکوه بناهای قدیمی شهر بشم و جان بدم واسه دوباره  دیدن بیوک آدا.... این  جزیره بهشت  روی زمین  بود....اگر تنها  یک  دلیل برای برگشت  به  این  شهر داشته  باشم  ، دیدن  دوباره جزیره و قدم زدن تو کوچه  هاش ه... امیدوارم این  زیبایی و نهایت آرامش رو با کسی شریک  شم  که بدونه  کجا  قدم گذاشته...

امیدوارم

و امید تنها  چیزی که  کسی نمی تونه  از آدم  بگیره. 

خوشحالم

بیشتر از هر زمان دیگه  ای...


 
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن___ چشم ها ، بیشتر از حنجره ها می فهمند
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

بهش گفتم زیاد فیسبوک نمیرم..بیشتر تو اینستا هستم.گفت اینستا رو دوست  ندارم. همه چی خیلی عالی  و بی نقصه.. همه  خوشحالن. میگم خب آره..بیشتر مردم شادی هاشون  رو با بقیه  شریک  میشن..بقیه هم  لایک میکنن. گفت  فیسبوک  صمیمی تره.. همه  همه چی میگن. گفتم آره.. اینکه چیزی بنویسی و همدرد پیدا  کنی تو فیسبوک  بیشتره. ولی هنر اینه که  درد دوستت رو غمش رو غصه ش رو تو  لابلای خطوط پیدا  کنی و بفهمی....هرچند با  تموم  زرنگی که  داره  مطمئنم حرفم  رو  خوب می فهمه.

همه میتونن بفهمن. اما کمتر کسی پیدا  میشه  که حالت  رو از نگاهت، از حروف لابلای خطوط ت  بفهمه

اما  اون  می فهمه

خوشحالم


 
ارتباطی که نشد قطع بشه
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یک سال و نیم  گذشت... هر کی رفته  بود پی زندگیش... پی شادیش... پی سرگذشتش... اما اون رفت  و  برگشت... برگشت  اما  این  بار بسیار عاقل تر و عاشق تر... اما  با  همون  حد و حدود خودش.. منم بودم ... اما  نه  با  همون  افکار قبلی.. نه با تصویری که  اون  تو  ذهنش داشت ...یه  منِ جدید رو  دید... یه  آدم جدید دیدم... یه  آدم  جدید بهتر .... 

طنابی که  نخواست پاره  شه  رو  دوباره  دست  گرفت

زمان گذشت

دوباره  اومد

دوباره  هست

خوشحالم


 
قدم اول
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

همیشه  تو کوهنوردی مخصوصا  وقتی تو  برف پا  میذاری، کسی که  پاکوب اول رو بر میداره سخت  ترین کار رو انجام  میده...بدنش  درد و سختی زیادی رو باید تحمل کنه  تا  جا باز کنه  واسه  پشت  سری هاش... تا  اونا درست  قدم بر دارن...

...

این  روزا دارم  یه  رو یه  زمین  برفی، اولین  پاکوب رو باز میکنم.... 

میخوام یه  کاری انجام بدم


 
دوباره نقطه ... سر خط
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

از یه  جایی به  بعد نه  که  دلت  با  کسی نباشه... دوس داری دل بدی به  خودت و بری سراغ  کارهای نکرده و سرگرمی های جدید..

از یه  جایی به بعد خودت مهمتر از دیگرانی... 


 
ابرها در گذرند...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یه  جا  نوشته  بود زندگی کوتاهه... بخند تا  زمانیکه  هنوز دندون داری!


 
خلوت خود خواسته
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

ارزش بعضی لحظه ها اندازه  کل زندگی آدمه

کاش زمان تو اون  لحظات  متوقف شه


 
عمر گران می گذرد .. خواهی نخواهی
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

دوستی دارم که در حال متارکه س. بعد یکسال خونه  پدر موندن، حالا  چند وقتی هست  که  مستقل شده و تنها  زندگی میکنه.وقتی از حال و روزش پرسیدم و زندگی جدیدش، گفت که  یه  چیزایی کم  داره اما راحت  تره  الان. مستقل بودن بهش کمک کرده  تا خودش رو جم و جور کنه  اما یه  سختی هایی هم  براش داشته. اینکه وسیله خونه ش کمه و حقوقی که  میگیره کافی نیست درد نبود ... اینکه هی راهروهای دادگاه رو طی میکرد و با کلی آدم  سر و کله  میزد ، مشکل نبود.. من  فکر نمیکردم روزی اینو از زبونش بشنوم اما برگشت  بهم  گفت: وقتی خسته  میام خونه ، میبینم کلی کار هست  که  باید انجام  بدم .. اما بدتر اونجاس که کسی نیست تا باهاش حرف بزنم ، که  بگم امروزم چطور گذشت... با کیا  حرف زدم چیا  گفتم کی رو دیدم برنامه  م  چیه  ... تا چشم برمیگردونم در و دیوار و میبینم و سکوتی که فکر میکردم روزی باعث آرامشم میشه...... اما  اشکالی نداره .. خدا  بزرگه

.

حرف رو باید زد

درد رو باید گفت...


 
یه جایی باید قبول کرد
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

 

امشب وقتی راه  رو اشتباهی رفتیم و بعد از کلی روندن تو  دل تاریکی رسیدیم به  جاده  اصلی، یاد حرف اون راننده ای افتادم  که منو از تهران می آورد خونه. میگفت راه  رو باید رفت ..جاده  برای رفتنه... ممکنه  یه  وقتایی مسیرت  عوض شه  و مجبور شی از بیراهه بری، راه جدیدی میبینی اما  نباید بترسی چون  راه  رو گذاشتن  برای رفتن و رسیدن، نه  موندن و درجا  زدن.... این  شد که  ترسی تو دلم  نبود بابت اون  پیچی که  رد کردیم  و مستقیم  رفتیم..... جاده  برای رفتن بود . اما همون نپیچیدن باعث شد امشب خاطره  بشه برامون ، که تا حرف جاده  تاریک  و باریک که  یکطرفش نیزاره و یکطرفش مرداب شد، بزنیم زیر خنده  .... چون  قرار نبود این جاده ای که  کابوس من  بود ، مسیر امشبمون  باشه... ولی شد . 

اصلا حالا که  فکر میکنم میبینم  شاید لازم  بود مسیرمون عوض شه تا  یه چیزایی از گذشته  رو بتونم تغییر بدم.. حس یه  شب فوق العاده  با یه  خاطره ی بد و تار و رنگ و رو رفته 

خوب شد جاده پیچید و ما، نپیچیدیم.


 
← صفحه بعد