تصویر تو همیشه ترین بود

تنهایی را نمیتوانی از میان برداری..فاصله ها را شاید

دوروز پیش تقویم  سال جدید  اومد تو خونه  ی ما حوصله  روزشماری رو  ندارم  که  ببینم کی بهار میشه  و  از این  حرفا...خیلی وقته  که  به  زمان کاری ندارم  و  واسه خودش میگذره..ساعت هم نمیذارم  تا بدونم که  دقیقن چنده تقویمی هم که  تو کیفم  یه وقتایی پیدا  میشه  بیشتر برای یادداشت کارها و خرجاس نه  برای دیدن  روزا....خیلی وقته  که  با  زمان تفاهم ندارم  و میذارم  هر کاری دوس داره بکنه و هر اتفاقی که  دوس داره توش بیفته این  میون اما  یه چیزایی فراموشم  نمیشه  شاخش تولداس تولد  بچه ها  و  دوستام و مخصوصن  خودم.نشد نمیشه  که  یادم  بره چون  همیشه  یه اتفاق  خوبی تو روزای تولد  می افته که  قابل حدس نیس این  لذتی که  دوروز قبل تولد یه  دوست  قدیمی رو  تبریک بگی و اونم  تو اولین  ساعت روز تولدت با  یه اس ام اس مهربانانه بهت  تبریک  بگه  با هیچ هدیه ای تو جهان  قابل مقایسه  نیس. تواین لحظات  کوتاه و  دیردیر چنان  محبتی هست  که قابل تصور نیس حیف اونایی که  با  بدی هاشون کاری کردن  که  شریک این  لحظه ها  نیستن

پ.ن:جوجو نیس و وقت برا درسا هست .شکر.اولی که عالی بود بریم  سراغ  بعدی ها

پ.ن٢:از هرس کردن اطرافیان همین بس که پریدن کم وشاخه ها کمتر شدن و راه  بهتر از قبل دیده  میشه .البته از مزایای اهلی شدن هم  هست

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

وقتی اینقدر بدی و دورویی میبینم دلم  میخواد  برم  تو دنیای خودمو  آدمای دورو برمو هرس کنم

کاش آدمها از اول دانه های دلشان پیدا  بود

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

این  شبا شبای امتحان ه وخرخونی خیر سرمون. چهارتایی نشستیم  و خر میزنیم .در عین  اینکه  تمرکز کردیم  رو درس  همه حواسمون م به  کارای همدیگه س!کافی ه  یکی نخ  بده  تا  بقیه  دس بگیرن  و  یه  برک ناخواسته پیش بیاد

شبای قشنگی ه . از درد مشترک  این  جمع  چن  سالی گذشته  بود  که  به  لطف فلک دوباره  جور شد

تازه خبر اینکه:میز تحریرمو  از انباری آوردم  بیرون!این  وقت  شب. تمیزش کردمو  مشغول م.

یه  سری ترانه گلچین  کردم  تا خونه  تا  خونه  از سکوت  در بیاد .تو  شلوغی بهتر میشه  درس خوند.در مورد ما  جواب میده.

پ.ن:پارسال همین  موقع  انزلی بودم.یادش خوش

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

درسومین  روز از اولین ماه زمستان ...  باز متولد  می شوم.

پ.ن:هنوز خاطره  بد  امروز جلو چشام ه.شوکه م هنوز.بایدکه  چشمارو  بست  و ندید

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

شجاعت  خوبه  اما وقتی با  وقاحت قاطی میشه  نتیجه ش میشه  زل زدن تو  چشای طرف و  شاشیدن  به  همه  چی

وقاحت  نگاهت هیچی رو  سالم  نذاشت از هر بدی بدتر بود .

پ.ن:دوروی واقعی سکه  رو  باس دید  با  دیدن روی بد  باید  که  نترسید.این  رو  همون  رویی بود  که زودتر از اینها  باید  دیده  میشد

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

متن:فرت

پ.ن:بعد تموم  شدن  ماجراهای مایکل به این نکته  رسیدم  که  عقل هم چیز خوبیه  وقتی ازش خوب استفاده  شه

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

درحالت عادی کاری نداریم که زمان چطور میگذره  فقط اگر جایی باید بریم نگا میکنیم  به ساعت که  مبادا  دیر برسیم  اما نوبت  زندگی که  میشه بدون دونستن  زمان ش میگذرونیم  فقط اگر مسیرمون  خورد  به یه  خیابون  شلوغو  پشت  چراغ  قرمز معطل شدیم اونوقت  قدر ثانیه هارو  میدونیم  و میریم  تو فکر که عجب ثانیه ها  در گذرند و ما  در غفلت...و ازاین  شر و وررا

ولی نعمتی ه  معطل موندن  پشت این  چراغ...لااقل یه اپسیلون  به خودمون و زندگیمون  فک میکنیم به هست ونیست  به  بود ونبود افکار فسلفی زیادی این وقتا  به ذهن آدم خطور میکنه ..واقعن ی!

پ.ن:این  روزا  از تکرار خبری نیس...تنوع  شلوغی ه.بیکار نیستم  ..شکر.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : Night Melody