امروز از مرد وجودم زیادی کار کشیدم........واقعن خسته م و خوام یه دل سییییییر استراحت کنم ...ولی وقتی یاد درسای عقب مونده م می افتم......خواب و خوراک فراموشم میشه.....
یه نیمچه استراحت کنم برم سراغشون
پ.ن:احمقانه س اگر فکر کنیم با یه خنده و چارتا شوخی ....گذشته برمیگرده ..تو ام احمقی اگر قد یه اپسیلون حتی به ذهنت خطور کنه با شوخی من و جواب تو چیزی عوض میشه...
اگر برگشت به گذشته به این سادگی بود...زندگی همه بهشت بود....آره .
پ.ن2:خاک بر سر خاک بر سر ایزل کنن با این عاشقی ش..مرد اینقدر عوضی ..اینقدر خرفت و ساده......یه مرد چقدر میتونه احمق باشه ؟چقدرمیتونه زخم بخوره و باز هم اعتماد کنه؟