تصویر تو همیشه ترین بود

تنهایی را نمیتوانی از میان برداری..فاصله ها را شاید

ابرها در گذرند...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یه  جا  نوشته  بود زندگی کوتاهه... بخند تا  زمانیکه  هنوز دندون داری!


 
خلوت خود خواسته
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

ارزش بعضی لحظه ها اندازه  کل زندگی آدمه

کاش زمان تو اون  لحظات  متوقف شه


 
عمر گران می گذرد .. خواهی نخواهی
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

دوستی دارم که در حال متارکه س. بعد یکسال خونه  پدر موندن، حالا  چند وقتی هست  که  مستقل شده و تنها  زندگی میکنه.وقتی از حال و روزش پرسیدم و زندگی جدیدش، گفت که  یه  چیزایی کم  داره اما راحت  تره  الان. مستقل بودن بهش کمک کرده  تا خودش رو جم و جور کنه  اما یه  سختی هایی هم  براش داشته. اینکه وسیله خونه ش کمه و حقوقی که  میگیره کافی نیست درد نبود ... اینکه هی راهروهای دادگاه رو طی میکرد و با کلی آدم  سر و کله  میزد ، مشکل نبود.. من  فکر نمیکردم روزی اینو از زبونش بشنوم اما برگشت  بهم  گفت: وقتی خسته  میام خونه ، میبینم کلی کار هست  که  باید انجام  بدم .. اما بدتر اونجاس که کسی نیست تا باهاش حرف بزنم ، که  بگم امروزم چطور گذشت... با کیا  حرف زدم چیا  گفتم کی رو دیدم برنامه  م  چیه  ... تا چشم برمیگردونم در و دیوار و میبینم و سکوتی که فکر میکردم روزی باعث آرامشم میشه...... اما  اشکالی نداره .. خدا  بزرگه

.

حرف رو باید زد

درد رو باید گفت...


 
یه جایی باید قبول کرد
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

 

امشب وقتی راه  رو اشتباهی رفتیم و بعد از کلی روندن تو  دل تاریکی رسیدیم به  جاده  اصلی، یاد حرف اون راننده ای افتادم  که منو از تهران می آورد خونه. میگفت راه  رو باید رفت ..جاده  برای رفتنه... ممکنه  یه  وقتایی مسیرت  عوض شه  و مجبور شی از بیراهه بری، راه جدیدی میبینی اما  نباید بترسی چون  راه  رو گذاشتن  برای رفتن و رسیدن، نه  موندن و درجا  زدن.... این  شد که  ترسی تو دلم  نبود بابت اون  پیچی که  رد کردیم  و مستقیم  رفتیم..... جاده  برای رفتن بود . اما همون نپیچیدن باعث شد امشب خاطره  بشه برامون ، که تا حرف جاده  تاریک  و باریک که  یکطرفش نیزاره و یکطرفش مرداب شد، بزنیم زیر خنده  .... چون  قرار نبود این جاده ای که  کابوس من  بود ، مسیر امشبمون  باشه... ولی شد . 

اصلا حالا که  فکر میکنم میبینم  شاید لازم  بود مسیرمون عوض شه تا  یه چیزایی از گذشته  رو بتونم تغییر بدم.. حس یه  شب فوق العاده  با یه  خاطره ی بد و تار و رنگ و رو رفته 

خوب شد جاده پیچید و ما، نپیچیدیم.


 
غم مخور
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

این  نیز بگذرد


 
حالِ دوران
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

آدما رو همونجوری که  هستن قبول کنید .. نه کمتر نه  بیشتر.. که اگر فردا  روزی رفتاری ازشون  دیدید  که  توقع  نداشتین ، تو  ذوقتون  نخوره

به  اندازه  کسی ، دست  نزنید.


 
دائما یکسان نباشد
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یه بار یکی بدجوری دلم  رو  به  درد آورد..خیلی ازش ناراحت  شدم اما گذاشتم به پای بچگی و حسودیش... هی من هیچی نمیگیفتم اون  بیشتر دور ور میداشت و مستقیم  و غیر مستقیم نیش و کنایه میزد.. آخرش جوری شد که اصلا انگار نمی دیدمش.. این  آدم  واسه  من  دیگه  وجود نداشت ... نه  محبتی داشت  بهم  نه خاطره ای داشتیم  با هم ... صرفا  بخاطر حسادت  فوق العاده  زیادش ، گذاشتمش کنار چون  دیگه  نمیخواستم  اجازه بدم که  ناراحتم کنه... اون  روزا عجیب ترانه " دوست  و دشمن" مارتیک با اون آدم  جور بود 

 

حالا  چند وقته دوباره این  ترانه  تو  گوشم  پیچیده ، اینبار نه  بخاطر وجود اون  آدم ... بخاطر کسی که  فکر نمیکردم روزی اونقدر بی منطق و کله  شق ببینمش که تمام چیزهایی که ازش یادم  بود و یکباره  بریزه  دور و من با  این  چهره ی جدیدش، نتونم کنار بیام...

شاید اشتباه  از من بوده  که این آدم  رو همیشه  یکجور تصور میکردم... اینکه  اونقدر با  محبت  و فهمیده  هست  که قدر موقعیت و مکان رو بدونه  و هر حرفی به  زبون  نیاره...

به اون  کاری ندارم دیگه... برام  درس عبرت  شد تا  کسی رو کامل و بی نقص ندونم .... 


 
یه وقتایی واقعا نمیشه چیزی گفت
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

 

داشتم  چایی دم میکردم گفتم چنتا دونه  بهار نارنج توش بندازم  خوش عطر بشه. وقتی چای دم کشید و بو کردم  یاد یکی از اقوام افتادم ...پیرارسال که  خونه ش میرفتم برام  چای بهارنارنج دم میکرد و با  چه  عشقی میخوردم. صاحب خونه  دلش بزرگ بود و از مهمون داشتن خوشحال میشد.. دوس داشت دور و برش شلوغ باشه و واسه  کسایی که دوسشون  داشت  با  عشق آشپزی میکرد. منم هر وقت هرجا عطر بهار نارنج به  مشامم میرسه یاد خونه ی اون و چای خوش عطرش می افتم..... 

گاهی نه  حرف آدما ..نه عکسشون.. نه  حتی یادشون عزیز نمیشه  واسه  آدم که عطر یادشون . بدجور جا خوش میکنه گوشه ی دل آدم

.

.

پ.ن : اون فامیل عزیز از همسرش جدا  شده. والا  واقعا  دوس داشتم  بهش این چیزهارو بگم


 
صرفا جهت ثبت یک حس فوق العاده
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

 

شده  در قلب کسی جلوه ی مهتاب شوی؟

شده  بر تشنه  لبی، چکه کنی آب شوی؟

شده  خورشید شوی ، نور شوی ، ماه شوی

شده از راز دلم  لحظه ای آگاه شوی؟

شده  معشوقه  شوی در دل کس خانه  کنی؟

شده  در خواب خوش ت  موی کسی شانه  کنی؟

شده  قلب تو  بلرزد ز طنین  هوسی

شده  در خواب تو  تکرار شود نام  کسی؟...

18:55

....

مثل عکس رخ مهتاب که  افتاده  در آب

در دلم  هستی و بین  من و  تو  ، فاصله هاست...


 
اولین روز سال
ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

حس خوبی دارم....انگار دچار یه حول حالنای اساسی شدم .خوشحالم 


 
← صفحه بعد