تصویر تو همیشه ترین بود

تنهایی را نمیتوانی از میان برداری..فاصله ها را شاید

آنم آرزوست
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

هر چی کمتر با  کسایی که  نمی فهمنت حرف بزنی اموراتت راحت  تر میگذره. باور کن . اونی که  نگفته فهمیدت ... قدر همونو بدون.. نه  اونی که  هست  و میبینه  و ادعایی داره  و وقت  گفتن ، جا  خالی میده


 
کارپه دیم
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

 

دَم را دریاب ...

.

شاید این  راه یه  زندگی راحت  و  بی دردسر باشه.... تو لحظه  بودن.. بی فکر گذشته ... بدون غصه ای واسه آینده

این بهتره

خیلی بهتر

 

پ.ن:دوازده  سال گذشت از شروع  نوشتن من. دوازده  سال یه  عمره... یه  عمر


 
my birthday ...
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

تولدمه .. طبق معمول ذوق دارم  

خوشحالم 

خیلی زیاد


 
سکوت بود و نگاه
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

مهمونی بودم با  دوستای قدیمی. یکیمون بعد مدتها اومد تو  جمع و همه  بیخبر بودیم  از حالش..میدونستیم دربند خونه  و خونواده س.. که  چقدر زحمت  میکشه براشون. نه  تفریحی داشت نه سرگرمی خاصی نه  حتی رفیق باز بود ..نه  سفر میرفت نه حتی خیابون...

وقتی بعد از ماهها دیدیمش خیلی لاغر شده  بود.زودتر از من  رسیده بود و تو همون  فرصت کم  بقیه  هر چی که  راجع به  کار و زندگی و سفرهای من  میدونستن  بهش گفتن ..منو که  دید یه غم بزرگی تو  چشاش بود .. از اون  مدلا  که توش کلی گلایه  داشت  و شکایت. ولی فقط اینا نبود.. حسرت  دیدم  تو  چشماش... خیلی زیاد . این  شد که  هیچی از خودم نگفتم.. همون حرفای کلی همیشگی که زمان بگذره .. که  پاشم جامو عوض کنم برم  پیش یکی که بودن من  باعث ناراحتی و غصه ش نشه

هی سکوت  کرد و نگاه و آه .... سر ساعت  چهار هم  خونه  باباش بود.



 
همیشه فاصله ای هست
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

 

دلهای ما که بهم نزدیک باشد ،

دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم ;

دور باش

اما نزدیک ...

من از نزدیک بودنهای دور می ترسم .


 
باز گشته ام از سفر...سفر از من باز نمی گردد
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یه  توفیق اجباری بود سفر به  استانبول.. به  دعوت  دوستی که همراهی منو میخواست ..با  وجود تمام  دوستای رنگارنگی که  دور و برش بود... منو به  اونا ترجیح  داد. البته  که  هیچ سفری بی دلخوری و ناراحتی نمیگذره  اما خوبی ها و خاطراتم اونقدر قشنگ و پر رنگ هست  که  چشامو رو  بعضی چیزا  ببندم و بیخیالشون بشم. روزها ، راه  بود و راه  بود و راه... و شب خستگی و ولو شدن و تخت خوابیدن  تا  صبح. عاشق اون  خستگی بودم...چون کاری رو کردم، راهی رو رفتم که دلم  میخواست... که  عشق کنم از راه  رفتن رو سنگفرش های منتهی به ایا صوفیا . که  حض کنم از شلوغی بی حد و حصر استقلال... که  محو عظمت  و شکوه بناهای قدیمی شهر بشم و جان بدم واسه دوباره  دیدن بیوک آدا.... این  جزیره بهشت  روی زمین  بود....اگر تنها  یک  دلیل برای برگشت  به  این  شهر داشته  باشم  ، دیدن  دوباره جزیره و قدم زدن تو کوچه  هاش ه... امیدوارم این  زیبایی و نهایت آرامش رو با کسی شریک  شم  که بدونه  کجا  قدم گذاشته...

امیدوارم

و امید تنها  چیزی که  کسی نمی تونه  از آدم  بگیره. 

خوشحالم

بیشتر از هر زمان دیگه  ای...


 
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن___ چشم ها ، بیشتر از حنجره ها می فهمند
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

بهش گفتم زیاد فیسبوک نمیرم..بیشتر تو اینستا هستم.گفت اینستا رو دوست  ندارم. همه چی خیلی عالی  و بی نقصه.. همه  خوشحالن. میگم خب آره..بیشتر مردم شادی هاشون  رو با بقیه  شریک  میشن..بقیه هم  لایک میکنن. گفت  فیسبوک  صمیمی تره.. همه  همه چی میگن. گفتم آره.. اینکه چیزی بنویسی و همدرد پیدا  کنی تو فیسبوک  بیشتره. ولی هنر اینه که  درد دوستت رو غمش رو غصه ش رو تو  لابلای خطوط پیدا  کنی و بفهمی....هرچند با  تموم  زرنگی که  داره  مطمئنم حرفم  رو  خوب می فهمه.

همه میتونن بفهمن. اما کمتر کسی پیدا  میشه  که حالت  رو از نگاهت، از حروف لابلای خطوط ت  بفهمه

اما  اون  می فهمه

خوشحالم


 
ارتباطی که نشد قطع بشه
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یک سال و نیم  گذشت... هر کی رفته  بود پی زندگیش... پی شادیش... پی سرگذشتش... اما اون رفت  و  برگشت... برگشت  اما  این  بار بسیار عاقل تر و عاشق تر... اما  با  همون  حد و حدود خودش.. منم بودم ... اما  نه  با  همون  افکار قبلی.. نه با تصویری که  اون  تو  ذهنش داشت ...یه  منِ جدید رو  دید... یه  آدم جدید دیدم... یه  آدم  جدید بهتر .... 

طنابی که  نخواست پاره  شه  رو  دوباره  دست  گرفت

زمان گذشت

دوباره  اومد

دوباره  هست

خوشحالم


 
قدم اول
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

همیشه  تو کوهنوردی مخصوصا  وقتی تو  برف پا  میذاری، کسی که  پاکوب اول رو بر میداره سخت  ترین کار رو انجام  میده...بدنش  درد و سختی زیادی رو باید تحمل کنه  تا  جا باز کنه  واسه  پشت  سری هاش... تا  اونا درست  قدم بر دارن...

...

این  روزا دارم  یه  رو یه  زمین  برفی، اولین  پاکوب رو باز میکنم.... 

میخوام یه  کاری انجام بدم


 
دوباره نقطه ... سر خط
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

از یه  جایی به  بعد نه  که  دلت  با  کسی نباشه... دوس داری دل بدی به  خودت و بری سراغ  کارهای نکرده و سرگرمی های جدید..

از یه  جایی به بعد خودت مهمتر از دیگرانی... 


 
← صفحه بعد